چند سالی است که از دوریتان ما شده ایم
خام این فکر نباشید که تنها شده ایم
قطره بودیم کسی ساحل ما را نکشید
کوری چشم شما یک تنه دریا شده ایم
سقط کردید خدا را به درون دل مان
فکر کردید از این حادثه نازا شده ایم ؟
پاره آیات خدائیم که تحریف شدیم
آیه یأس بخوانید که خوانا شده ایم
نقره داغیم از این فصل زمستان شما
چون ذغالیم که آبستن سرما شده ایم
صفر بودید که با تک تک ما جمع شدید
حال از جمع شما ما همه منها شده ایم
طفل بودیم که از نسل پدر خوانده شدید
شرتان کم خودمان مادر و بابا شده ایم
.................................................
تمام خاطره هامان حراممان شد نه !؟
نگاه لال ام و لال ات کلام مان شد نه!؟
چه حرف های قشنگی میان مان ماند و
چه شعر ها که جواب سلام مان شد نه !؟
زمان مرگ و تولد کنار هم بودیم
خدا خراب ثبوت مرام مان شد نه !؟
از آن زمان که تو رفتی تمام غصه و غم
برای کل کل با دل به نام مان شد نه !؟
............................................
نه کیش بود و نه مات
صفحه سیاه بود و شاه سیاه
قلعه سیاه بود و اسب سیاه
سرباز نمی دانست
شاه هم اگر باشد
یک خانه فقط یک خانه بیشتر
نمی تواند به جلو گام بردارد
ذهن زور می زد
مگر کاری کند
که فیل کج رو به راه راست گام بردارد
اما نمی دانست
مهره های سفید شکسته اند
و زمان به پایان رسیده است
...............................
طنین سایه ی مردی سوار می آید
ردیف شعر من از انتظار می آید
به گوش می رسد اینجا نوای مردی که
نه با خدا و نه با ما کنار می آید
سکوت صائقه و بغض ابر می شکند
صدای خنده ی باران و تار می آید
تگرگ و برف در اینجا سیاه می پوشند
که بعد مرگ زمستان بهار می آید
کلاغ شوم خبرچین بگو به شیر و شغال
پلنگ زخمی جنگل شکار می آید
بگو به هرزه گیاهان که مرگ نزدیک است
تبر دوباره به پابوس خار می آید
از انتظار غریبم و کوره راه امید
خدا دوباره به کابوس دار می آید