تبليغاتX
شعر ته استکانى

شعر ته استکانى

تقدیم به همه ی آنهایی که... (سید مهدی موسوی)

ناگهان زنگ می زند تلفن، ناگهان وقت رفتنت باشد...

مرد هم گریه می کند وقتی سر ِ من روی دامنت باشد

بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات

واقعا عاشق خودش باشی، واقعا عاشق تنت باشد

روبرویت گلوله و باتوم، پشت سر خنجر رفیقانت

توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست، دشمنت باشد

دل به آبی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی

بعد، در راه دوست جان بدهی... دوستت عاشق زنت باشد!

چمدانی نشسته بر دوشت، زخم هایی به قلب مغلوبت

پرتگاهی به نام آزادی مقصد ِ راه آهنت باشد

عشق، مکثی ست قبل بیداری... انتخابی میان جبر و جبر

جام سم توی دست لرزانت، تیغ هم روی گردنت باشد

خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکی درمیاوری... شاید

هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 19:34  توسط علیرضا   | 

تا فردا

و خودکشی موج شد دلیل دادخواهی ام

مرا عذاب می دهد سکوت گوش ماهی ام

و جذر و مد زندگی مرا به قهقرا کشید

بیا قصیده ای بخوان برای بی گناهی ام

به روی قرص چشم خود دوباره سایه می کشی

خسوف ماه من  شده  دلیل رو سیاهی ام

...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 19:33  توسط علیرضا   | 

خدا به شنیدن دروغ عادت کرده است

به جای تیر قلم در مسلسلم بگذار

تا به رگبار ببندم کاغذهایی که دروغ می زایند

دیگر سعی می کنم که عادت کنم

به دستخط خودم که برای خدا هم خواندنش سخت است

پس دروغ می نویسم

خدا به شنیدن دروغ عادت کرده است

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:17  توسط علیرضا   | 

در مزرعه تخم خوب و بد مي پاشيد

دهقان فداکار شما مي باشيد؟

چون کود براي هر زميني خوب است

ريديد به مملکت موفق باشيد

......

هر پنجره اي خنده ي يک ديوار است

داروغه بخواب! شهر ما بيدار است

گفتند به ما دست خدا بر سر ماست

ديديم که دست ديگري در کار است

 ..........

خل بازي خود را همه جا جار زديم

خود را الکي بر در و ديوار زديم

سي سال در اعتصاب گفتن مانديم

ما سير نخورده حرف بودار زديم

...

شعر از تظاهرات درونی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:35  توسط علیرضا   | 

سلام بر میر حسین

درود بر خاتمی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:39  توسط علیرضا   | 

 
مغز مسیحو اینجا یه بی پدر خورده بود
اونکه تووو عمرش فقط  لاشه ی خر خورده بود
جمجمه شو چلوندو دفتر شعرش افتاد
یه قطره خون خدا پای اثر خورده بود

گندیده بود غزلهاش شاعر شهر خاموش

تاریخ زیر شعراش عصر حجر خورده بود
گس شده بود زبونش یکدفعه عقش گرفت
خون خدا رو توی کاسه ی سر خورده بود
توووو جنگ تن به تن با مخ مخه ی زندگی 
سیصد و شصتو پنج  تا فن کمر خورده بود
این کار آخرش بود شعراشو سگ خورش کرد

اوون که تووو عمرش فقط لاشه ی خر خورده بود

بقیه اش در برنامه ی بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 18:24  توسط علیرضا   | 

شعرهای ته استکانی من... عاقبت مزه ی شرابم شد

او که سگ مست شعرهایم بود ... ناگهان ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 21:20  توسط علیرضا   | 

مترسکها

به جای راندن قوم کلاغ پیر

خدا را از زمین راندند

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 13:36  توسط علیرضا   | 

مرثیه ای برای بکارتمان

  

 

مادرم پایان بکارتش را تولد من نامید

خواهرم مرگ بکارتش را عشق بازی ای احمقانه اسم گذاشت

دخترم پرده داری بکارتش را یک بازی کودکانه خواند

 آه ...... 

 وای بر من که در این بازی موازی

 هنوز باکره ام ......

امیر اطهر سهیلی

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 13:10  توسط علیرضا   | 

فحش کش دار

تقدیم به اندیشه فولادوند

خودکارهای آبی اقرار می نویسند

خودکارهای قرمز  از دار می نویسند

اینجا ستاره های دنباله دار هر شب

بر روی ماه فحش....... کش دار می نویسند

یک صندلی خالی ... شاید خدا نشسته

با تیغ کند رویش.... انکار می نویسند

سیگارهای بهمن... تاریخ انقضا خورد

بیلبوردهای رنگی ... اخطار می نویسند

خودکار های مشکی... در روزنامه هاشان

از طعم های تلخ ... اشعار می نویسند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 11:57  توسط علیرضا   | 

سوء تفاهم

 

از آن زمان که تبسم به شرط چاقو شد

نفس کشیدن مردم به شرط چاقو شد

درون فکر و خیال گناه بودیم که

خیال خوردن گندم به شرط چاقو شد

و تازه داشت خدا هم کنار می آمد

که حل سوء تفاهم به شرط چاقو شد

درون دفتر نقاشی عروسک ها

فقط کشیدن خانم به شرط چاقو شد

و کوک بودن ما را بهانه می کردند

خلاصه شعر و ترنم به شرط چاقو شد

ولش کنید غزل را فقط بگویم که

ردیف مصرع دوم به شرط چاقو شد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 21:24  توسط علیرضا   | 

کوچه باغ

 

با رنگ پر کلاغ مشکل دارند
با سبزی کوچه باغ مشکل دارند
با اینکه قرارمان نفهمیدن بود
با عقل کم الاغ مشکل دارند
در دفتر شعرمان غزل یخ بسته
با قافیه های داغ مشکل دارند
در حسرت یک هوای تازه مردیم
با پنجره ی اتاق مشکل دارند
از بین تمام خرده بازی هامان
با بازی جفت و تاق مشکل دارند
اینها خودشان ناقص مادر زادند
با کور و کر و چلاق مشکل دارند

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 20:59  توسط علیرضا   | 

کبریت های بی خطر

کبریت های بی خطرت هم دروغکی است
آتش بزن مرا که جهنم دروغکی است
اینجا مسیح با پدرش حرف می زند
باور بکن بکارت مریم دروغکی است
گاهی خدا درون غزل پرسه می زند
این رد پای گنده ی مبهم دروغکی است
گاهی خطور می کند این یاوه در سرم
اصلا اساس خلقت آدم دروغکی است
تو انتظار معجزه از من نداشتی
وقتی ردیف و قافیه ها یم دروغکی است
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 20:58  توسط علیرضا   | 

كاليبر 357

باز این دوئل به پاست ،شلیک کن رفیق

یک کلت بین ماست، شلیک کن رفیق

هفت تیر دست توست ،اما تو میرود

Waiting please just، شلیک کن رفیق

هی ! با تو ام رفیق ، هفت تیر کهنه شد

شلیک یک نداست ، شلیک کن رفیق

در قحطی خدا یک حرف تازه نیست

موسی که بی عصا ست ، شلیک کن رفیق

بت خانه ها پرند ،مشتی تبر بیار

یک یا علی به جاست ، شلیک کن رفیق

شطرنج ای رفیق ،مرگ است و زندگی

بازی سر خداست ، شلیک کن رفیق

بازی سر خداست ، بردن که نا رواست

کلتت ببین کجاست، شلیک کن رفیق

این ماشه را به حتم ، یک دست می چکی

دستی که بر دعاست ، شلیک کن رفیق

این آخرین صداست ،اوج گلوله ات

راهی که بی خطاست، شلیک کن رفیق

تا شهر خالی است ، ترسی به دل نده

اینجا خدا کماست ، شلیک کن رفیق

شهری که مزد تو ، مرگی چنین سزاست

یک بسته مانتانا ست ، شلیک کن رفیق

یک وعده زندگی ،حتما خدا نخواست

اینجا خدا ریاست ، شلیک کن رفیق

اینجا به مرگ من ، راضی شدی ولی

تنها خدا نخواست ، شلیک کن رفیق

امير اطهر  سهيلي

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 18:48  توسط علیرضا   | 

امیر اطهر سهیلی ( من عاشق این شعرم )

که عشق آسان نمود اول....   

سیفون را که میکشم

 تو وتمامی خاطرات همراهت

قلپ

قلپ

قلپ 

دخترکی که زندگی اش

پیوسته است به هر چه دستمال کاغذی تمیز

و رژ گونه ای قرمز

و  گونه  -که به واژه من-

و  لپ

و  لپ

و  لپ

 سیفون را که میکشم

چرخ میخوری و می رقصی

خاطره قشنگ من

و صدای بوسه ات

و صدای خنده ات

و غرق میشوی ....

دوباره مینشینیم

باید تو و خاطره ات را بالا بیاوریم

تلپ

تلپ

تلپ

 اما سیفون کشیده شده است

و تنها چیزی که مانده

خاطره چشمه های باکره است

شبیه کاسه توالتمان

شبیه کاسه توالتمان

شبیه کاسه توالتمان

 وقتی که آنگونه که باید

 سیفون را میکشم

و وقتی که آنگونه که باید

سیفون را که میکشی

غرق شدنت خنده ندارد.

دل دادنت خنده دار بود.

وقتی که دریا بودی

 تن به ساحل زدنت گناه دارد.

دخترک

              وابسته  به لچک و خلوت خدایی اش

 برای خواب

باور کن گناه ندارد

وقتی

 قلپ قلپ با خاطره ات همراه می شوی

و سیفون را که میکشم

رویای دخترک دوست داشتنی ام

قهوه ای میشود

قهوه ای پر رنگ

و صدا میکند

شلپ

شلپ

شلپ

شلپ 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 18:22  توسط علیرضا   | 

شاید برای شب شعر ...

حالا زمان خودکشی ما نهنگ هاست
دریا برای ماندن ماهی قشنگ هاست
خودکارهای آبی مان هم ترور شدند
دیگر امید مان به نگاه تفنگ هاست
هر شب درون بستر یک ابر می رود

این ماه هرزه مایه ی ننگ بلنگ هاست

شاید قلنج شعر خدا را کسی شکست

...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 16:36  توسط علیرضا   | 

قاصد نور


این خدایان همه لنگ و کر و کورند بیا
همگی بنده ی دربست غرورند بیا
مهر کابینه ی ابلیس به دلها زده اند
چه توان گفت که در جامه ی زورند بیا
خون ما خورده و از مردن ما زنده شدند
گر تو باشی همگی زنده به گورند بیا
گرگ و چوپان تو ببین بر سر یک سفره شدند
گوسفندان همه از دهکده دورند بیا
رهروان ره آن سامری و گوساله اند
اینچنین وارث این وادی طورند بیا
سیصد و سیزده خورشید گرفتارشبند
همگی منتظر قاصد نورند بیا
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 11:13  توسط علیرضا   | 

تقدیم به فروغ...

در ذهن من هم یاوه ها بالا گرفته

حتی غزل ها فرم نیما را گرفته

این شعر های ناتمام پشت دفتر

این صفرهای پشت یک معنا گرفته

دیگر نیازی به عبور رهگذر نیست

وقتی که عصیان تو با من پا گرفته

در روزنامه تسلیت ؟ نه ! وقتی از قبل

شعری برای تو فقط تو جا گرفته

آن خانه ی متروک را در خواب دیدم

که دیو شب آن را شبی از ما گرفته

افسانه ی تلخی است اما باورش کن

اینجا خدا هم از خودش امضا گرفته

این موج ها قربانی قهر خدایند

این هدیه را معشوق من دریا گرفته

نا آشنا ! ایمان بیاور این غزل را

حتما علی کوچیکه در رویا گرفته

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 11:5  توسط علیرضا   | 

تقدیم به همه ی دانشجویان دانشگاه قوچان

در دفترخود دار نمی شد بکشیم

زندان در و دیوار نمی شد بکشیم

اینها به کناراز همه بدتر اینکه

ما یک نخ سیگار نمی شدبکشیم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 18:39  توسط علیرضا   | 

من دوست نداشتم بیایی آقا !   وقتی که در این وطن خدا با تو نیست

نه ! حرف حساب می زنم باورکن  در معرکه واقعا خدا با تو نیست

اینجا همه قطره های باران هستند   ترجیح نمی دهند دریا باشند

لالایی سیل کفرشان یعنی که  در وقت یکی شدن خدا با تو نیست

تا کوچه ی قلب سردشان یک طرفه است  نه ! بچه نشو ورود تو ممنوع است

دلواپس من نباش عادت دارم   هی جوش مرا نزن ! خدا با تو نیست

یک پیله تنیده اند دورت اینجا   نه پنجره دارد و نه در می دانی ؟

پروانه شدن مگر برایت سخت است  در پیلهی خویشتن خدا با تو نیست

تو بغض هزار ساله ات را نشکن  اینجا همه گوش ها پر است از یاوه

نه ! سعی نکن مجاب کردن سخت است  در کل کل تن به تن خدا با تو نیست

انگار دوباره خواب می بینم که   باز آمده ای مرا ببینی بروی

من دوست نداشتم بیایی آقا !   در خواب و خیال من خدا باتو نیست

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 19:52  توسط علیرضا   | 

چند سالی است که از دوریتان ما شده ایم

خام این فکر نباشید که تنها شده ایم

قطره بودیم کسی ساحل ما را نکشید

کوری چشم شما یک تنه دریا شده ایم

سقط کردید خدا را به درون دل مان

فکر کردید از این حادثه نازا شده ایم ؟

پاره آیات خدائیم  که تحریف شدیم

آیه یأس بخوانید که خوانا شده ایم

نقره داغیم از این فصل زمستان شما

چون ذغالیم که آبستن سرما شده ایم

صفر بودید که با تک تک ما جمع شدید

حال از جمع شما ما همه منها شده ایم

طفل بودیم که از نسل پدر خوانده شدید

شرتان کم خودمان مادر و بابا شده ایم

.................................................

تمام خاطره هامان حراممان شد نه !؟

نگاه لال ام و لال ات کلام مان شد نه!؟

چه حرف های قشنگی میان مان ماند و

چه شعر ها که جواب سلام مان شد نه !؟

زمان مرگ و تولد کنار هم بودیم

خدا خراب ثبوت مرام مان شد نه !؟

از آن زمان که تو رفتی تمام غصه و غم

برای کل کل با دل به نام مان شد نه !؟

............................................

نه کیش بود و نه مات

صفحه سیاه بود و شاه سیاه

قلعه سیاه بود و اسب سیاه

سرباز نمی دانست

شاه هم اگر باشد

یک خانه فقط یک خانه بیشتر

نمی تواند به جلو گام بردارد

ذهن زور می زد

مگر کاری کند

که فیل کج رو به راه راست گام بردارد

اما نمی دانست

مهره های سفید شکسته اند

و زمان به پایان رسیده است

...............................

طنین سایه ی مردی سوار می آید

ردیف شعر من از انتظار می آید

به گوش می رسد اینجا نوای مردی که

نه با خدا و نه با ما کنار می آید

سکوت صائقه و بغض ابر می شکند

صدای خنده ی باران و تار می آید

تگرگ و برف در اینجا سیاه می پوشند

که بعد مرگ زمستان بهار می آید

کلاغ شوم خبرچین بگو به شیر و شغال

پلنگ زخمی جنگل شکار می آید

بگو به هرزه گیاهان که مرگ نزدیک است

تبر دوباره به پابوس خار می آید

از انتظار غریبم و کوره راه امید

خدا دوباره به کابوس دار می آید

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 18:45  توسط علیرضا   | 

سپید می سرایمت

سیاه

می نویسی ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 18:45  توسط علیرضا   | 

وقتی که غزل برایمان حاشیه رفت

علاف شدیم و پشت هم ثانیه رفت

این بار غزل مخ تو را کار گرفت

این بار ردیف آمد و قافیه رفت

با این همه کشته مرده بازی می کرد

تا مرز ندادن تمام دیه رفت

وقتی که شنید شاعرش معتاد است

تبخیر شد و به قهقرای ریه رفت

اعلامیه های مرگ خود را تا دید

در قالب نوحه و غم و مرثیه رفت

حالا که گذشته اش پر است از یاوه

تا دوزخ ذهن های با آتیه رفت

........................................

انگار هنوز کودکی بی بی جان

هم بازی من عروسکی بی بی جان

به زشت ترین قیافه ها محکومی

ها ! قصه ی جوجه اردکی بی بی جان

نه ! واژه ی باد را تو هجی نکنی!

شیرازه ی بادبادکی بی بی جان !

صد بار بزن به تخته چشمت نزنم

در جمع خدای دلقکی بی بی جان

من از تو توقعی ندارم دیگر

تو مثل غزل خدا تکی بی بی جان

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 14:22  توسط علیرضا   | 

وقتی که نسل یوسف و مریم نجیب نیست
آخرچگونه حرف شما ها فریب نیست؟
مجبور نیستید ادا در بیاورید
اینجا دروغ مصلحتی نه عجیب نیست
وقتی به دستتان گله تاراج می شود
دیگر که گرگ بادیه آقا غریب نیست
اینجا شما بهشت خدا را فروختید
باور نمی کنید که تقصیر سیب نیست
در این عروج فاصله ها ما که جای خود
حتی خدا ز داغ شما بی نصیب نیست
ما میخ کوب کار شما ها نمی شویم
دیگر زمان زمانه ی دار و صلیب نیست
باید فقط غزل بسراییم و بشنویم
حالا که وقت خواندن ام یجیب نیست

 

...................................................

می ترسی از پلشتی مدها لباس ها
از حرف ها و پچ پچ اين ناشناس ها
از سوت و کور بودن گنجشک های سير
از اين کلاغ شاعر روی تراس . ها !
هی راه می روی تو به روی مخ ام غزل
تو هم شدی که مثل همين آس و پاس ها
حالت بهم نمی خورد از قيل و قال شان ؟
حالت بهم نمی خورد از اين جناس ها ؟
شش.پنج.چار پاره ... نه ! تو سه نکن! غزل!
يک جفت بيت آمده شک کن به تاس ها
ارزش نداشت قافيه ات را ببازی از
با هم رديف گشتن اين بی کلاس ها
کم رو به روی آينه تحريف می شوی؟
با بازتاب چپه ات از انعکاس ها
بی حکم شاه بيت تو از صفر کمتری
بازيچه ای ميان ورق ها و آس ها

 ....................................

گندت بزند غزل! حقيرم کردی
در مسند شاه بيت اجيرم کردی
در جنگ جهانی غزل ها آخر
با قافيه و رديف اسيرم کردی
هی موش دواندی و خرم کردی نه!
در قالب پاستوريزه شيرم کردی
در دايره ی لغات من قحطی شد
با واژه ی نان و آب سيرم کردی
يک عمر پياده روی راهت بودم
با اين همه دنگ و فنگ زيرم کردی
يک عمر درون چار چوبت بودم
با خشم شبانه دستگيرم کردی
با اينکه برايمان زمان در جا زد
تا چشم به هم زديم پيرم کردي

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 18:52  توسط علیرضا   | 

ما ایستاده ایم کماکان به روی مین
یک پایمان بهشتی و یک پا یمان زمین
در فکر خواب هزار ساله اید و ما
با زور قرص های شبانه فقط همین
اینجا تمام آینه ها مات مانده اند
از انعکاس چهره ی زیبایمان ببین
کم شد از ارزشی که نوشتی برایمان
از بس که رفته ایم خدا زیر ذره بین
اما چه دیر خس خس ما را شنیده اند
این مردمان تازه به دوران رسیده این
بس کن غزل که قافله ما را فروخته
گاهی به جرم مستی و گاهی به نام دین
..................................
وقتی تمام فصل های کتاب زندگی ات
زمستانی است
دیگر چه فرقی می کند که روزهایت را با کشیدن
سیگار فروردین تیر و یا
آغاز کنی
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 1:41  توسط علیرضا   |